حكيم زجاجى
691
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو بر تخت شش ماه افزون نماند * نبايست بر خاك ره خون فشاند نبايد براى جهان خورد خون * چو در خاك خواهى شد سرنگون كجا پادشاهان با داد و دين * كجا سرفرازان روى زمين كجا نوجوانان با جاه و آب * كجا خوبرويان چون آفتاب كجا خسروانى برازنده تاج * كه بودند پيوسته بر تخت عاج فروبردشان خاك تيره به تاب * بدان سان كه برنامد آبى به آب بماندند در عالم نور و نار * شده چشمها طعمهء مور و مار دل مرد دانا تهى به ز آز * كه كوته كند بر تو رنج دراز تو را ناگزير آمدست از سه چيز * فزونت نبايد از آن هرسه نيز نهفتى و نانى و پيراهنى * چو باشد چه كوبى تو سر و آهنى سخن بشنو اكنون چو درّ درى * كه هستم من آن رسته را جوهرى مدت خلافت مستعين سه سال و نه ماه بود بگويم تو را قصهء مستعين * حديثى روانتر ز ماء معين چو بر منتصر كرد گردون كمين * بيفتاد از آسمان بر زمين برفتند تركان به نزد وزير * بگفتند كاى مرد دانشپذير كه بايد كنون مير بر مؤمنان * بگو تا بدانجا گرايد عنان چنين داد دستور دانا جواب * كز اين دودمان كس نباشد صواب گر از نسل جعفر نشانيد امام * شما را كند پست روزى تمام بغا بود و باغور و باغر سه مير « 1 » * كه بودند آن هرسه دانشپذير بگفتند تركان كه رأيت نكوست * پديد آمد اين جاى دشمن ز دوست ز اولاد واثق برون آوريم * يكى را ز گردون فزون آوريم نشانيم بر جاى جدش به ناز * گزين معتصم مهتر سرفراز فكندند زير و برانداختند * به انديشه از هرسويى تاختند
--> ( 1 ) بغاى كوچك و بغاى بزرگ و اتامش و يارانشان از آن جمله بودند ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، 14 / 6117 .